منحنی

دلم یک سبد ستاره می خواهد

یک مشت برگ ریز

یک ظهر گرم

اندکی باران با قطره های درشت

یک بغل آشفتگی

یک فواره شن

یک صدای غریب که بترسم و بروم پشت نارون

یک کفش سفید مایل به پا

یک داستان شاد

یک فوج سردرد از نوع هسته ی انگور

یک آسمان پر از گرد و غبار

یک بوته کلاغ

یک خورشید از قلب برآمده

یک دره ی بزرگ

یک دم هوا

و یک هن و هن نفس که بگیرد به پایم ، بیفتم زمین

بعد...

یک باد که بیاید همه را ببرد !

یک قطره خدا باشد

یک من باشم

یک تو ...

نوشته شده در جمعه ۳ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط منحنی نظرات () |