منحنی
شب ، شب است و روز ، روز می ماند ××××× می رسد روزی که ما هم بدانیم روزی که روز را شب کردید و ما بی خبر از این کوی و آن کوی خبر گرفتیم که چه شد رقص آفتاب بر این شهر و آن شهر ره گرفتیم ، نقش ها زدیم بر رخ نقاب زدیم پشت ستاره ها و کسی نمی دانست. نوری بود که از دریچه می آمد اما کو آن نقش بر نقش شدن ها؟ کو آن نم دل انگیز صبح؟ رخ صورتکی نقاشی شده میان هیاهو قلب ها شکسته شده و هم چنان نوری از دریچه می آمد. اما باز کسی نمی دانست. قلم گرفتیم و روی حوض حوضک آب عکس مرغی کشیدیم که نه بال داشت ، نه پا ولی صدایش گوش آسمان را کر می کرد. گرگ ها زدند کنار که : همین؟ سگ هایی نیز که : نه این ما چند نفر ماندیم و یک مرغ ما دیدیم...دلیلش را پرسیدیم ولی باز کسی نمی دانست. کمی قد کشیدیم ، به خیالم به بلندی پرواز یک سنجاقک! ولی نه کسی راز شب را می دانست نه راز گذرها و دریچه و نه راز مرغ با این همه فقط ماییم که می دانیم هنوز رازی هست میان شب و مرغ و گذر مرغی که در گذر تمام شب ها ره به سوی دریچه ای برده است که خودش هم نمی داند...
