منحنی

شب ، شب است و

روز ، روز می ماند

×××××

می رسد روزی که ما هم بدانیم

روزی که روز را شب کردید و ما بی خبر

از این کوی و آن کوی خبر گرفتیم که چه شد رقص آفتاب

بر این شهر و آن شهر ره گرفتیم ، نقش ها زدیم بر رخ

نقاب زدیم پشت ستاره ها

و

کسی نمی دانست.

 

 

نوری بود که از دریچه می آمد اما کو آن نقش بر نقش شدن ها؟

                                                کو آن نم دل انگیز صبح؟

رخ صورتکی نقاشی شده میان هیاهو

قلب ها شکسته شده و هم چنان

نوری از دریچه می آمد.

اما باز کسی نمی دانست.

 

 

قلم گرفتیم و روی حوض حوضک آب

عکس مرغی کشیدیم که نه بال داشت ، نه پا

ولی صدایش گوش آسمان را کر می کرد.

گرگ ها زدند کنار که : همین؟

سگ هایی نیز که : نه این

ما چند نفر ماندیم و یک مرغ

ما دیدیم...دلیلش را پرسیدیم

ولی باز کسی نمی دانست.

 

 

کمی قد کشیدیم ، به خیالم به بلندی پرواز یک سنجاقک!

ولی نه کسی راز شب را می دانست

                 نه راز گذرها و دریچه

               و نه راز مرغ

با این همه فقط ماییم که می دانیم هنوز رازی هست

میان شب و مرغ و گذر

مرغی که در گذر تمام شب ها ره به سوی دریچه ای برده است

که خودش هم نمی داند...

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط منحنی نظرات () |

همیشه فکر میکنیم داریم تغییر میکنیم.اصلا با چی تغییر میکنیم؟

با حرف ها؟کارها؟دیده ها؟شنیده ها؟

چیزی که دقیق شدم و با چشمام دیدم:"هیچ کس تغییر نمیکنه."چون جراتشو نداریم.

احساس میکنیم عوض شدیم ولی تفکراتمون همونه.

شما...

تا حالا شده یک عقیده ی مخالفو بدون در نظر گرفتن معیارهای خودت آنالیز کنی؟

تا حالا فکر کردی شاید اون عقیده اشتباهه مال خود خود توئه؟

تا حالا بر خلاف تمام دوست داشته هات و علایقت حرکت کردی؟

تا حالا فکر کردی یه جور دیگه باشی؟شجاعت داشته باشی.اون آدم خوبه ی با ادب و

مهربون نباشی؟هر چی هستی خود خودت باشی؟حرف زدنتو جارو نکنی؟

پ.ن١:نمیدونم منظورمو رسوندم یا نه...چقد بد بود.اه

پ.ن٢:موافقت یا مخالفت با این موضوع مهم نیست.هر کسی که هستی و اینو

میخونی برای چند لحظه هم که شده بهش فکر کن.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط منحنی نظرات () |

یا یاس بوده و هست

یا شاید که بودنش دلیل باشد بر بی اعتنایی مرداب

یا مرداب بوده و هست

یا شاید که بودنش مرهمی ست بر دل گرم سراب

یا سراب بوده و هست

یا شاید دقایقش خالی باشد از آنچه:

رود خواست

درخت خواست

آسمان خواست

یا آسمان بوده و هست

یا شاید بودنش دلیل باشد بر بی انتهایی دلگرمی ها

یا دلگرمی بوده و هست

یا شاید بودنش دلیل باشد بر دلیل یاس!

دلیل یاس هر چه بود

دلیل بود بر تو

که دلیل بر دلیل نیست که آشفته حال بنشینی.

طبیعت به پا خاسته...

*.....................................................................*

چند وقته دلم میخواد اینو بنویسم و نمیتونم.

>>>بعد از بازی های مسخره ی جشن نیکوکاری...

بعد از جمع کردن صندوق های صدقات...

بعد از خبر گرفتن از مراسم خیریه...

و در مقابل تبلیغات حرص آور شبکه های پادشاهی اسلامی!

وقتی با یکی از کسانی که مسئول جمع کردن کمک های جشن مثلا نیکوکاری

بشی و بهت بگه : نمیدونم . این مردم واقعا نمیفهمن این کمک ها به دست کسانی

که نیاز دارند نمیرسه؟!

یا وقتی کسی که میاد صندوق های مثلا صدقاتو باز کنه بهت بگه : خدا رو شکر که برای

گول زدن مردم پول نمیگیرم.کمک نکنید تو رو خدا.از اینا فقط ١٠ درصدش میرسه دست

مردم!

یا یکی از مسئولان یه مؤسسه خیریه سفره ی دلشو پیشت باز کنه و بگه : نمیدونی

چقدر اذیت شدیم برای همین مراسم. دولت میخواد سازمان های خیریه ی خصوصی

تعطیل بشن.چون عملا هیچ نفعی براش نداره!<<<

زبونت قفل میشه که تو این شرایط چی بگی.

پ.ن١:چند روزه به شدت احساس می کنم که یه اتفاق خیلی خوب میخواد بیفته.

پ.ن٢:تعطیلات هم خوب آدمو تنبل میکنه.

پ.ن٣:شرمنده ی تمام دوستانی که فرصت نشد مطالبشونو بخونم.خجالت

پ.ن۴:عنوان مناسب پیدا نشد.کمک کنید.نیشخند

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط منحنی نظرات () |

... .

دیروز ، بی بهانه از هر چه بی بهار بود گذشتم

تا نکند زمستانی ترین حال بی خورشید نگاهی بیندازد به پس دریاچه...

دریاچه ای که هر چه چشم دوختم ، بی من بود و بی  هر چه دوست می داشتم.

همان دریاچه دریچه ای شد برای گذشتن !

گذشتم...

گذشتم از فردا ، از امروز ، از دیروز

از بالاترین درخت سرو سبز بی خدا

از بی سرماترین زمستان پر برف

از تلخ ترین صدای بی صدای شکستن و از

باز هم بی حنجره ترین قلب های شهیدهای گمنام سر کوچه...

که همانند من دیدند"خون هایی که پاشید سر کوچه و ندیدند." در جوی ها جاری شد و

 از خیابان گذشت.رسید به میدان چه می دانم روزگار !

گذشتم از همان کوچه ، از همان خیابان ، همان میدان

از بلوارهای هر چه باداباد ، از زندگی ،

از عقل گذشتم

از درخت

پای بی باران ترین جوی بی شکوفه نشستم و خاک خوردم...

_شدم سی ساله

طاق به طاق قفس را نگاهی انداختم ، بوی گند و مردار باران خورده می داد...

این تعفن غم ١٠ ساله را هر چه بود ، باز در دستم نهاد ،

نهادینه شدم در آینه ی همیشه شکسته ی آفتاب .

ایستادم و به کوچه پس کوچه ها لگد زدم و به آدم ها

همان هایی که پسم زدند ،

پایمالم کردند..........به بهانه ،

خاکم کردند و سنگی گذاشتند..........به دروغ ،

گل سویم آوردند..........به تزویر .

_ساعتم از کف رفت ...

بی بهاری دیگر گذشت

من چهل ساله اکنون تنها می نگرم ، می نگرم به صدای خرد شدن دیدگانشان ،

فریادشان که خدا هم نمی خواهد بشنود ؛ پنبه در گوش

و می خندم...

بهاری شدم که نه پاییز ، نه زمستان و نه حتی بهار زمستان شکوفه هایم را یارای

برابری نیست .

دیگر به پنجره ی همیشه بسته نمی نگرم

دیواری نیست

دستم بشکند اگر قاصدکی در بند بماند... .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط منحنی نظرات () |

دلم یک سبد ستاره می خواهد

یک مشت برگ ریز

یک ظهر گرم

اندکی باران با قطره های درشت

یک بغل آشفتگی

یک فواره شن

یک صدای غریب که بترسم و بروم پشت نارون

یک کفش سفید مایل به پا

یک داستان شاد

یک فوج سردرد از نوع هسته ی انگور

یک آسمان پر از گرد و غبار

یک بوته کلاغ

یک خورشید از قلب برآمده

یک دره ی بزرگ

یک دم هوا

و یک هن و هن نفس که بگیرد به پایم ، بیفتم زمین

بعد...

یک باد که بیاید همه را ببرد !

یک قطره خدا باشد

یک من باشم

یک تو ...

نوشته شده در جمعه ۳ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط منحنی نظرات () |

شهر ، شور ، غوغا

امروز ، صدف ، رویا

فردا ، دریا ، خاطره

یک ، من ، ما

پاییز ، باد ، نگاه

هفته ، دیدار ، شروع

شنبه ، تکرار ،سودا

آفتاب ، چتر ، کتاب

غم ، یار ، خیابان

خوشبختی ، زمان ، غفلت

دوری ، دوشنبه ، نیمکت

چشم ، قول ، سکوت

دو ، پله ، چوب

عکس ، چهارشنبه ، تنفر

گل ، جیرجیرک ، زخم

خاک ، سنگ ، مرد

... ، اسلحه ، درد

خار ، ترس ،برگ

سه ، جمعه ، مرگ

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط منحنی نظرات () |

صبح شنیدم یکی می گفت : آن طرف کوچه باد می آید.

هر چه رفتم ، جستجو کردم ، نیامد.

قاصدک هم هنوز زلفان سپیدش میان دو انگشتم بود.

پرسیدم : قاصدک ! مگر چه می شد به جای باد با باران میرفتی؟

آخر اینجا همیشه باران می آید ؛ ولی باد نه !!

...

فقط چند ستاره به صبح مانده و من هنوز ،

منتظرم قاصدک با باران برود یا باد بیاید.

با باران که نمی شود. باد هم که اینجا نمی آید.افسوس

...

صبح که شد دیدم با ماه رفته ! به کجا ؟ نمیدانم!

آخر ماه که راه را بلد نیست. نکند قاصدک گم شود...

...

شب که شد دلواپس بودم. ماه هم دیر آمد.

با خودش یک دنیا قاصدک آورده بود و تا صبح به هر رهگذر یکی داد.

به ماه گفتم : قاصدک من کجاست؟

گفت : همسفر باد شد !!!

...

روزها می گذرد و من منتظرم . منتظر قاصدک که بیاید . حیف...

اینجا همیشه باران می آید ولی باد نه !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط منحنی نظرات () |

دوباره رفتی.

این بار را سراپا گوش شدم به طنین صدایت

آسمان ابر گرفته را این بار باور دارم و میشنوم نم نم باران را...گرچه زمین خشک است.

...

چه سخت است این گونه کلمات را بیهوده در حوالی احوال گل نشاندن.

سوسن

ماتم گرفته ، غم زده ،

اما نه ؛اینها رد رگبار روی کوچه های بی باران است.

چشم ما که بارانیست.

چه خوش است خاطرت در یادم.

و روزها...

چه خوب بود!

چه خوب است!

چه خوب است که تو همچنان بیداری.

چه خوب است که هنوز ستاره ها سراغت را از من میگیرند.

و چه خوب که همینجایی ، همین نزدیکیقلب

پ.ن:سارای عزیزم ، زندگی تعبیر همین مسافرت های بی خداحافظیه.

نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط منحنی نظرات () |